سیاوش کوچولوی مامان و بابا
خلاصه ای از شیرین کاری های هسته آلبالو خان
خب البته ما تاخیرات فراوانی داشتیم ولی همه اینها دلیل داشته . بسی سرمان شلوغیده بوده !!! باباجی هنوز نیومده 10 روز هم رفت هند و برگشت . بابا رضا یک هفته واسه قلبش رفت بیمارستان و اومد . مامان فخری ( مامان بزرگ باباجیم ) تا همین چند روز پیش بیمارستان بود و حالا باز هم باید هی بره و بیاد . کلا ماماجیم هم که آدمی نیست که بتونه 60 تا کار را با هم انجام بده !!!!!!!! اصولا تا از یک کار فارغ میشد ، کار بعدی پیش میومد . تازه همین فردا هم قراره دختر دایی ماماجی واسه 2 ماه از کانادا بیاد خونه مامانی اینا بمونه . آخه تعطیلات تابستانی دانشگاهشه . مامان سوسن هم چند روز پیش از آلمان اومد . خاله مینا ی باباجی ام هم واسه 10 روز تا 3 هفته دیگه از آمریکا میاد . خلاصه ما برنامه هامون کلا پره . تازه یک وقت دیدی وسط همه این شلوغی ها باباجیم باز مجبور بشه بره سفر !!!
توی سال جدید من پیز زیاد تازه ای یاد نگرفتم . بلد شدم بگم دریا !!! آخه من عاشق رنگ آبی هستم . آبی هم بلدم بگم تازه . اون قدر دوست دارم که کلا لج کردم هیچ رنگ دیگه ای یاد نمیگیرم ! دیگه خودم غذایم را میخورم . البته اگه موقع دیدن CD هایم باشه ترجیح میدم بهم غذا بدن . وقتی خیلی خیلی گرسنه هم هستم این کار را میکنم . دیگه پشت صندلی کودک نمیشینم و مثل آقا ها پشت میز با بقیه میشینم . لگو ساختن را خیلی دوست دارم و همه اش میخوام ماماجی اینا چیزای تازه باهاش برایم بسازن . عاشق بادکنکم و کلا نسبت به آقا بادکنکی های پارک ها کشش عجیبی دارم . از همه بیشتر پارک رفت را دوست دارم و به پارک میگم پاک . آهنگ تاب تاب عباسی را هم میخونم ولی به جای تاب میگم آب !!!! چیز دیگه ای هم که دوست دارم نقاشیه . تازه چپ دست هم هستم . مثل ماماجی و عمویم .
در راستای تربیت اصولی اینجانب ، ماماجی مدتیه میخواد تربیت قدیمی که بلافاصله من از بزرگترهای فامیل یاد گرفتم را عوض کنه . من هر وقت میخوردم زمین یا میرفتم توی دیوار همه میرفتن در و دیوار را دق میکردن که منو درد آوردن . ولی ماماجی میگه دق کردن کار خوبی نیست . عوضش اونا را مجبور میکنه از من معذرت بخوان و بهشون میگه منو اذیت نکنن و به من هم میگه باید مواظب باشم و همیشه هم مهربون باشم و همه را ناز کنم . خب البته منم سعی میکنم یاد بگیرم ولی خب یه وقتایی با عصبانیت دیواره را میزنم !!!!!! البته هیچ وقت این کار را با نی نی ها انجام نمیدم . من همه چیز را به اونا میدم . هلشون نمیدم . نازشون میکنم . کلا من نی نی ها را خیلی دوست دارم . اون قدر که گاهی توی پارک غرق تماشای اونا میشم و از بازی اونا ذوق میکنم .
جدیدا بعد ظهر ها زیاد نمیخوابم . توی تختم تا 1-2 ساعت آواز میخونم و بازی میکنم ولی خوابم نمیبره . بعدش هم فقط 40 دقیقه و نهایتا یک ساعت میخوابم . ماماجی نمیدونه چرا اینجوری شدم !!!
خب دیگه ماماجیم باید بره . آخه مهمون داره امشب . چند تا از عکسهای منو میگذاره و میره

در حال خوردن بیسکویت و شیر موز بر صندلی ام جلوس کردم

خونه مردم رفتم مهمونی و دارم نقاشی میکشم

رفتم رشت شهربازی

اینجا هم همون دریاست که من دوست دارم

اینجا هم با ماماجیم رفتم پارک
دومین سالی است که بنده جماعت خانواده را از حضور خود در نوروز باستانی بهره مند میسازم . امسال البته بنده از هوش سرشار تری برخوردار بوده ، لذا به خانواده تا اینجا که هنوز عید نیومده ، بسیار خوش گذشته !!!!!!!!!!! من نبودم کی میخواست خونه تکونی مامانی و ماماجی را انجام بده . کی میخواست تمام ملحفه های شسته را با جوراب های چرک و ما تحت نازنینم تبرک بده ؟ کی میخواست کاسه ها و لیوان های قدیمی را بشکونه ؟ کی میخواست جهت تمرین اجباری تنفس یک در میون در بزرگسالان ، مواد شوینده را چپ و چول کنه ؟ کی میخواست دست روی شیشه های پاک شده بکشه ؟ خلاصه بسی از خود راضی میباشم !!!
بالاخره باباجی دیروز صبح اومد . ما از ساعت 6 پاشدیم که بریم فرودگاه و مامانی اینا هم سر راه برن بهشت زهرا ، ولی اینقدره ماشین زیاد بود که ما بهشت زهرا نرفته ساعت 10 رسیدیم فرودگاه . ماماجی همه اش میترسید باباجی بیرون اومده باشه . ولی باباجی داشت چمدونش را تحویل میگرفت . منم از پشت شیشه دیدمش و کلی خندیدم و خوشحال شدم . حالا هم قراره توی چند روزی که تعطیله همه اش بریم بیرون ددر .
تا 3 ماه دیگه 2 سالم میشه . دایره لغاتی که بلدم به زور به 35 تا میرسه . اما بسیار بسیار بسیار درک و فهم کاملی نسبت به صحبت های اطرافیانم داره و این کارم همه آشناها و غریبه ها را متعجب کرده . با اینکه حرف زدنم کامل نیست ولی خیلی خیلی خیلی واضح منظورم را میرسونم و همه میمونن که چه طور به این سرعت منظورم را انتقال دادم .
استعداد موسیقی ام بسیار بالاست . تمام ریتم ها را توی ذهنم دارم و حتی اگه خیلی وقت پیش شنیده باشم ، به محض دوباره شنیدن ، ادامه میدمش . تمام ادوات موسیقی را میشناسم . ادواتی که باباجی و عمو زدن را میشناسم و توی مغازه ها و تلویزیون نشونشون میدم . هر چیزی که دکمه داشته باشه ( کلیدهای رمز چمدان - پنکه ) و ترجیحا مکعبی شکل باشه را تبدیل به ارگش میکنم و مثل دی جی ها شروع به بالا و پایین پریدن میکنم و نی نای میزنم . بیشتر از نصف حرفهایم را با آهنگ میگم و این کار را هیچ کس یادم نداده . واسه هر چیزی یک آهنگی از خودم میسازم . وقتی خیلی کوچولوتر از این بودم هم عادت داشتم موقع خوابیدن واسه خودم آواز بخونم . الان هم تا حدودی این کار را میکنم . تلویزیون همیشه باید نانای نشون بده و اگه ماماجی بخواد فیلم ببینه کلاهمون میره توی هم . خاموش بودن تلویزیون 2 تا معنی داره . ب ( با فتحه ) نه !!! یعنی برق نیست و یا باتی نه !!! یعنی باطری نداره . خلاصه احتمالا توی عرصه موسیقی پیشرفت خوبی خواهم داشت .
نمی دانم بر اثر جبر پنهان محیطی و یا بر اثر یک اتفاق الکی و یک پیشنهاد نا پخته که از جانب من داده شد و ماماجی رو هوا گرفت ، دارم خودم را از شیر میگیرم . داستان از آنجا شروع شد که یک روز دل انگیز اسفندی ماماجی خواست شیر بده و من گفتم نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد ماماجی دیگه به من پیشنهاد نداد و اگر هم من خواستم گفت که تموم شده و باید صبر کنم . این شد که فعلا توی طول روز نهایتا 2 بار شیر میخورم و فقط قیل از خواب میخورم . با این کار البته به به های خوشمزه را کشف کردم و غذا خوردنم خیلی بهتر شده .
صدای آهنگ موبایل همه را میشناسم و وقتی پیام بیاد یا زنگ بخوره ، سریع اطلاع میدم و موبایل را براشون میارم .تمام وسایلی که برایم کادو خریدن را به نام اونی که برایم خریده ، صدا میکنم . ماشین های همه را هم میشناسم . و به نام صاحبشون صدا میکنمشون .
چند وقت پیش با ماماجی داشتیم میرفتیم ددر . اول هوا آفتاب بود و من واسه خودم توی پیاده رو میدویدم . بعد سوار بیب بیب شدیم . نزدیک تجریش که شدیم هوا هنوز آفتاب بود ولی یهو برف هم میومد !!!! بعد من گفتم : مامان مریم ! این ب ( با فتحه ) ؟؟؟؟ یعنی این برفه ؟؟؟ ماماجی هم گفت آره . برفها می افتادن روی دستم و آب میشدن . منم ذوق میکردم و میگفتم آپ آپ آپ . خلاصه خیلی روز با مزه ای بود .
علاقه شدیدی به وسایل دخترونه دارم . نمی دونم چرا اونا باید اینا این قدر گل سر و چیزای خوشگل داشته باشن ؟؟ وقتی میریم توی مغازه ها ، من هر چی برمیدارم ماماجی میگه دخترونه است !!!!! از اونجایی که کابینت های ماماجی قفله ، کابینت های مامانی را باز میکنم و تمام ظرفها و قابلمه ها را برمیدارم و شروع میکنم به فوت کردن که داغ نباشن و بعد میگم به به ! به به ! و به این ترتیب به به درست میکنم .
مثل موش میمونم . چند وقت پیش رفتم فلش مموری مامانی را برداشتم . بعد ماماجی و مامانی اینا بسیج شدن تا پیدایش کنن . هرچی هم از من پرسیدن هیچی نگفتم . اما بعد از 2 روز از لای وسایلم پیدا کردم و تحویل دادم !!!!! مرده این پنهان کاری خودم هستم !!!
مثل آقاها ورزش میکنم . دستهایم را بالا و پایین و اطراف میبرم و میگم : ده ، مه و زه ( همه با کسره ) که البته یعنی یک ، دو ، سه !!!!
این هم از این ! امسال هم گذشت . من یکسال بزرگتر شدم . امیدوارم سال جدید واسه همه نی نی ها سال خوشمزه تر و باحال تری باشه .
ما 5 اسفند 20 ماهه شدیم اما همچنان باباجی توی سفره . تا یک هفته ، 5 روز مونده به عید میاد پیش من . توی همین نبودنش یاد گرفتم اسمش را صدا کنم و میگم " عیی یضا " ( علی رضا ) . صبح به صبح هم که بیدار میشم همه را حضور غیاب میکنم و اسم همه را میگم تا ببینم کی هست و کی نیست . البته بیشتر وقتها فقط من و ماماجی هستیم و هیچکس نیست !
هفته پیش رفتیم دکتر تا هم چکاب بشم و هم واسه سرما خوردگیم دارو بگیرم . خیلی بد از سینه سرما خوردم و سرفه های پخته و خلط دار میکنم . تا 2 روز پیش تب داشتم . از دیروز تبم قطع شده ولی هیچی نمی خورم هنوز . داروها هم به خاطر داشتن افدرین و این چیزا به من نمیسازه و منو هایپر اکتیو میکنه . مثلا شب اولی که داروها را خوردم از 2 نیمه شب تا 6 صبح بیدار بودم و توی خونه میدویدم و تلویزیون را روشن کرده بودم و نانای گوش میکردم . از شب بعد ماماجی نصف دارو را به من داد و یک کم بهتر شدم ولی از همون 2 تا صبح روی دل ماماجیم خوابیدم و همه اش شیر خوردم . با این همه دردسر مریضی اما چکابم خوب بود . وزنم 11.5 کیلو بود که دکتر گفت تا 2 سالگی باید 12.5 را رد کنم . قدم هم 89 سانتی متر بود که نشان دهنده رشید بودنمه !!!! دندونهایم هم 16 تاست .
از دست گل های اخیرم اینه که دیشب از سر مهر و محبت و شوخ طبعی ام با سر زدم گوشه ابروی ماماجیم که اکنون بسی ورم کرده !!!! البته بعدش کلی بوس بوس کردما !!!!
کلا ماماجیم را خیلی بوس میکنم . بعد هر بار شیر خوردن دلشو بوس میکنم . وقتی بغلشم هم هی بوس میدم . البته وقتی میخوام کار ممنوعه بکنم هم از دور بوس میفرستم تا مجوز بگیرم .
از کارای جدیدم هم اینه که هر بار میریم بیرون باید برایم بادکنک و آبنبات لیس لیسی بگیرن . اصولا هم بادکنک های 3 برابر هیکلم را دوست دارم و اصرار دارم با اون توی پیاده رو راه برم . یک کم دارم رو به لوسی میگذارم !!!
واسه شب یلدا رفته بودم مهدکودک تا عکس بگیرم و الان ماماجی گرفته ولی چون روی شاسی خورده از رویش عکس گرفته که خیلی کیفیت نداره ، ولی اونو اینجا میگذارم .

ما 2 هفته است که به خونه مامانی اینا مهاجرت کرده ایم . باباجی رفته ژوهانسبورگ ماموریت کاری و احتمالا تا 3 هفته تا یک ماه دیگه هم کارش طول میکشه . من و ماماجی هم چمدون بستیم و اومدیم خونه مامانی . ماماجی حوصله نداره . آخه اولین باره که باباجی میره ماموریت . تا حالا قبول نمیکرد . ماماجی نمیدونه دقیقا الان باید توی این مدت چی کار کنه . توی این 2 هفته تونست 425 ایمیل نخونده 2 ماه پیش تا الان را بخونه . یکبار هم با مامانی 2 روزه رفتیم رشت خونه فامیل های مامانی . ولی انگار باز هم نمیدونه باید این روزها را چه جوری بگذرونه . منم جایم عوض شده . شبها توی تخت پارک کنار تخت ماماجی میخوابم . از اول تولدم این اولین باریه که کنار ماماجی و توی اتاقش میخوابم . واسه همین شبها بیشتر بیدار میشم و ماماجی را بیدار میکنم . بهانه گیر هم شدم . ماماجی میگه واسه دلتنگی من واسه بابامه . ماماجی هر روز یکی دو ساعتی را صرف تلفن کردن به باباجی میکنه . آخه خیلی سخت میگیره . منم پای تلفن به باباجیم میگم :
بابا بیا . ایی....یا
هرکی توی طول روز زنگ میزنه میگم بابا . هر ماشینی توی خیابون میبینم را میگم بابا . به باباییم هم خیلی وابسته تر شدم . اصلا حاضر نیستم وقتی از سر کار میاد از بغلش پایین بیام . نمیگذارم دستشویی بره ، نماز بخونه و غذا بخوره .
2 روز پیش موهایم را کوتاه کردم . ولی ازش عکس ندارم . چون باباجی دوربین را با خودش برده . این اولین بار بود که موهایم را کوتاه میکردم . سلمونی هم نرفتم . تو خونه برایم زدن . منم کلی گریه کردم و تمام هیکل ماماجیم را پر مو خرده کردم .
نمایشگاه های کودک و اسباب بازی هم که توی این روزا برقرار بود را نرفتیم . وقت نشد . نه که وقت ما الان خیلی پره !!!!!!!!!!
خیلی غذا خوردنمون خوب بود ، حالا میخوام خودم با قاشق بخورم . گند میزنم به زندگی ولی 2 تا دانه برنج میره توی دهنم . علاقه مفرط به آب خوردن پیدا کردم و آنقدر میخورم که چند وقته شبها جایم خیس میشه و پوشکم پس میده . واسه همین ماماجی آب خوردن عصر به بعد را حتی الامکان ممنوع کرده !!!!!!!!!!!!
به صورت خودجوش یه مدتیه که به جای مریم به ماماجیم میگم مام مریم .
دیگه فعلا خبری نیست . تنهایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم
اینم آخرین عکسهایم قبل از رفتن باباجی


| Design By : Pars Skin |
